بیرون از قفس خواهم مرد
نگاهی به داستان کودک کلاغ سیاهه
« بیرون از قفس خواهم مرد »
تئل ناز نعمتی
صمد را همه می شناسند. صمد آشنای دیرین کسانی است که دغدغه حق و عدالت داشته اند. او همیشه مشق آزادی به شاگردانش داده و خود سرمشق آزادی برایشان شده است. او خود نمونه ای از مردان آزادی خواه است. صمد با درد زیست و درد تا ریشه استخوانهایش رسوخ کرد. او درد را خوب می شناخت. درد وطن، درد فقر، از فقر فرهنگی و فکری بگیر تا فقرمالی و دردهای دیگری که آنها را با تمام وجود حس کرد. حال چنین صمدی برای ترجمه هم کتاب هایی را بر می گزیند که محتوایش را درک کرده و در درون آن حرفی برای گفتن پیدا نموده باشد. و «کلاغ سیاهه» نوشته «مامین سیبیریاک» نویسنده روسی، که برای کودکان نوشته شده از این نوع کتابهاست. این کتاب شامل 4 قصه ترجمه شده توسط صمد بهرنگی و چند قصه کوتاه دیگر از خود صمد است. در این کتاب می توانی فقر و مشکلاتی که در درون اجتماع وجود دارد را لمس کنی که به خوبی به تصویر کشیده شده است. در این کتاب شخصیت ها حیوانات هستند و در واقع هر یک نمادی از انسانها به شمار می روند. مروری خلاصه وار بر یکی از قصه های این کتاب که توسط صمد ترجمه شده داریم.
کلاغ سیاهه و قناری
یک قناری برحسب اتفاق از قفس می گریزد. به خاطر رنگ زردی که دارد مورد آزار و اذیت عده ای گنجشک قرار می گیرد. گنجشک ها معتقدند چون این قناری همرنگ ما نیست پس پرنده نمی باشد و در واقع ظاهربینی را به اوج خود می رسانند. چه بسیار انسان هایی که با همین قضاوت ها عمری اسیر اندیشۀ ظاهربینانه خود بوده و برای رهایی از این زندان اندیشه به زور پناه می برند؛ این گنجشکان نیز قصد کشتن قناری را دارند که کلاغ سیاهی او را نجات داده و در پی شناخت او بر می آید. قناری اینگونه خود را به او می شناساند: « اولش در قفس بودم، همان جا به دنیا آمدم و همان جا بزرگ شدم. همه عمرم در قفس بودم.» بعد از دوستی این دو، کلاغ از او دعوت می کند برای زندگی به لانه او بیاید. کلاغ در زندگی اش پستی و بلندی های زیادی دیده است و در پی انتقال تجربیات خود به قناری ای است که یک عمر در قبال آزادی ای که از او گرفته اند نان و آب و جای گرم به او داده اند. برخلاف داستان های دیگر و دیدگاه های منفی ای که در ذهنیت انسان ها نسبت به کلاغ وجود دارد نویسنده او را، پرنده ای به تصویر کشیده است که با تمامی مشکلات اطرافش در حال جنگ است و برای به دست آوردن آب و نانی به قول خودش:« ... ما مجبوریم خودمان دست و پا کنیم.» همیشه در حال تلاش است. اگر چه بعضی جاها کلاغ زیاده به اطراف خود بدبین است ولی نمی توان قضاوت کرد که حق ندارد. شاید تجربیات زندگی اش او را اینگونه به بار آورده و شاید هنوز درون خود را آنگونه که باید نرمال تربیت نکرده است و شاید دیدگاه های دیگران و قضاوت های آنان نسبت به کلاغ او را اینگونه به بار آورده است؛ ما انسانها همیشه در قضاوتهامان فراتر از فکر و اندیشه خود به چیز دیگری نمی اندیشیم. وقتی هر عملی عکس العمی دارد چرا در قضاوت روی رفتار دیگران دنبال علت عکس العمل ها نبوده ایم؟ و در هرحال او نسبت به انسانها و هم جنسان خود با قناری اینگونه سخن می گوید: « جوجه ها احمقند...، کبوترها هم مثل جوجه ها احمقند...، طوطی پرندۀ نفهمی بیش نیست...، و خیلی از پرنده ها نمی دانند چرا به دنیا آمده اند؟» و در مورد انسان ها: « ذات انسان ها بد است. همه شان از من متنفرند.» و درهمین جا تلنگری به خواننده که انسان است زده می شود. چرا؟ و مگر نه این که همگی معصوم زاده می شویم و مگر نه اینکه در همه انسان ها حس عشق به عدالت و حق و آزادی وجود دارد؟ و مگر نه اینکه انسان از روز تولد بد نبوده است. دیدگاه ها در انسان ها مختلف است و این دیدگاه ها زاده شرایط، محیط، جامعه، خانواده و هر آن چیزی است که روی روان انسان تأثیر می گذارد؛ در هر حال این هم دیدگاهی است که زاده شرایط و اندیشه نویسنده این داستان است. شاید همین نویسنده در شرایط دیگری به گونه دیگری بیندیشد اما در این زمان همین حس، همین نظر از نظر او دیدگاه صحیحی است که آن را در قالب داستان مکتوب کرده است. ما هم با احترام به او، دیدگاه خود را می گوییم. در ادامه داستان کلاغ و قناری مدتی باهم زندگی می کنند. کلاغ عمری با مشقت زندگی کرده با هر تلنگر کوچکی از پا درنمی آید اما قناری مقاوم نیست « قناری با صدایی لرزان گفت: سردم است. دلم می خواهد آن جا [قفس] برگردم.» پس کلاغ با اندیشه های او موافق نبوده و با چنین اندیشه ای او را ننگ پرندگان می داند. قناری به محیطی که عمری در مقابل آزادی ای که از او گرفته اند و آب و نانی به او داده اند عادت کرده است و دوست دارد دوباره به قفس برگردد و وای برروزی که همین عادت ها آنقدر ضعیفت کنند که دیگر اراده تصمیم گیری را از تو بگیرند که در این صورت امید بازگشت صفر است.
نقطه اوج داستان
قناری در مقابل سرما و گرسنگی تاب نیاورد و در مقابل دانه هایی که انسانها به جلوی او ریخته بودند تسلیم شد. او دوباره تن به اسارت داد اما در همین لحظه حس آزادی خواهی او بیدار شد و خواننده را تکانی داد که هنوز هم حسی هر چند ضعیف از آزادی و آزادوارزیستن در او بوده است. قناری در این لحظه زبیاترین جمله زندگی اش را به زبان آورد: « از گرسنگی مردن بهتر از زندگی در قفس است.» و این حس بر حسهای دیگر او قالب شد. او در این لحظه به ارزش بیرون از قفس بودن پی برد و درست زمانی که می رفت دوباره تن به اسارت دهد آزادی را درک کرد. چه بسا ما انسانها هم در آخرین لحظاتی که در منجلابی فرو می رویم بیدار شویم. هیچ اشکالی ندارد اگر به نتیجه کار و خروجی اعمالمان ایمان داشته باشیم. او به دست کلاغ نجات یافت و با این که باز نتوانست خود را با زندگی بیرون از قفس وفق دهد اما با عمل خود نشان داد که بیرون از قفس خواهم مرد. « [کلاغ] وقتی برگشت، دید قناری در لانه به پشت افتاده و پاهایش رو به آسمان است ... او مرده بود. » اما بیرون از قفس. و چه بسا کلاغ اندیشید که « از اولش هم می دانستم که او یک پرنده واقعی نیست.» اما به اعتقاد نگارنده ما استقلال خود را زمانی از دست خواهیم داد که اسیر اندیشه های دیگران باشیم. ما از دیگران یاد خواهیم گرفت، از تجربیات آنها استفاده خواهیم کرد؛ اما چشم و گوش و زبان و فکر آنها نخواهیم بود. قناری بیرون از قفس مرده است. حال چه اندیشه ای در سرها نسبت به او پرورانده می شود مهم نیست مهم این بود که او بیرون از قفس مرد و به اندیشه و حسی که رسیده بود و آن را درست تشخیص داده بود و به آن ایمان داشت با اعتقاد راسخ عمل کرد. عمری در قفس باشی و درلحظه ای اندیشه آزادی و آزاد زیستن به سرت بزند و آن را عملی کنی خیلی ارزش دارد. خیلی ها با شعار آزادی مردند اما در قفس بودند؛ اما خیلی ها دیر هم آمده باشند ثابت کردند به آنچه که ایمان آورده اند عمل خواهند کرد. مهم عمل است. به امید روزی که آنچه را که می شنویم و می پسندیم و عاقلانه و منطقی می بینیم در خود درونی کنیم؛ و ایمان در این مرحله حرف اول را می زند. به امید آزادی از بند خود، این داستان را بخوانیم. من منتظر سایر برداشت ها از این داستان می مانم. شاید با خواندن آنها چیزهای دیگری از این داستان یاد گرفتم.
منبع:
کتاب کلاغ سیاه – نوشته: مامین سیبیر یاک – ترجمه : صمد بهرنگی – تهران – سروینه- 1383.
اوزون کوچه