کودکان بی زبان
سعید متین پور
متن را بخوانيم:
"رابطه نوجوان در جامعه با خالق هستي چيست؟ در رابطه اي امر بايد دانست كه رابطه ي آنان با خالق هستي خويش در زمينه و اساس همه را روابط هاست و ارتباط آنان معبود خويش بايد از روي اخلاق باشد آغاز بهترين وسيله است ولي تنها رسيد براي ارتباط با خالق هستي نيست وقتي آنان با تمام بزرگي از لحاظ مقام و منزلت در يك زمان خالق در مقام معبود خود مي ايستد و حلقه ي ارتباط خود را هرروزمحكم قرار روز قبل مي كند و اگر اول را به خداوند تنها مقصد و آرامشگاه است در جامعه تمام روابط ها انسان عبارتند از: رابطه آنان با معلم با پدر و مادر حتي روابط خانوادگي سرچشمه گرفت از روابط آنان با خالق خويش است اگر آنان درنظرداشته باشد كه در قرآن خداوند فرموده است احترام به بزرگترها واجب است پس رابطه خود را با بزرگترها به اين اساس مي دهد كسي مراقب اعمال اوست رابطه فرد بايد براين اساس صداقت پاكدامن و محبت باشد همين روابط تشكيل دهنده يك جامعه است اگر انسان اولين و اصلي ترين روابط با خداوند"
اين متن كه هيچ علامت ويرگول يا نقطه درآن به كار نرفته است يك متن تايپي غلط گيري نشده و يا ورقه امتحاني يك محصل دوره ابتدايي نيست. اين نوشته عين نوشته يك صفحه از دفتر درسي يك دانش آموزدختردوره راهنمايي است. اين دختر در يكي از روستاهاي نزديك زنجان ساكن است و اين صفحه را پارسال يكي از دوستان روزنامه نگار كه به آن روستا رفت و آمد دارد دراختيارم گذشت. به محض خواندن دستنويس دختر، ياد دوراني كه در روستاهاي قيدار معلم بودم درخاطرم زنده شد و عبارتي را كه وضع تحصيلي دانش آموزانم را با آن بيان مي كردم بر زبان آوردم: "كودكان بي زبان". دردوران تدريس درروستا به اين نتيجه رسيدم كه، كودكان و نوجوانان روستايي براي زندگي و كار در جامعه جديد بي زبان هستند. آنان با اينكه به زبان مادريشان تركي تسلط كامل داشتند و خيلي بهترازبسياري از كودكان شهري با اين زبان بازي مي كردند و هركدام در سنين پس از 13-12 سالگي به گنجينه اي ازادبيات شفاهي تبديل مي شدند اما در يادگيري زبان فارسي به شدت مشكل داشتند و غالبا از نوشتن يك متن به زبان فارسي عاجز بودند. ازطرفي از آنجا كه به زبان مادري خود تحصيل نمي كردند براي بيان مسائل علمي، از اين زبان هم نمي توانستند به خوبي استفاده كنند. اين مساله در كودكان، به مرور و با افزايش سن حادتر مي شد. با آزمايشي كه درمدارس راهنمايي و دبيرستان بر روي كودكان انجام دادم متوجه شدم كه دانش آموزان درسال اول راهنمايي قادرند ميان علم و زبان مادريشان آشتي برقرار كنند و در صورتي كه در آموزش از زبان تركي به صورت صحيح استفاده شود مي توانند مطالب را به اين زبان ياد گرفته و تكرار كنند اما درسال آخرراهنمايي و دوران دبيرستان اين قدرت از ايشان گرفته مي شود و تبديل به انسانهايي مي شوند كه دو شخصيت دارند. اين انسانها زندگي عادي خود و روابط عاطفيشان را با تركي بيان مي كنند اما همين آدم ها وقتي با ترك هايي كه لهجه يا معيشتشان با آنها فرق دارد مواجه مي شوند به نوعي احساس فاصله مي كنند و زماني طولاني ترازحد معمول براي برقراري يك رابطه عادي را صرف مي كنند. دربعد دوم شخصيت نيز به يك جمع بندي شبه علمي و يا حتي معكوس ازعلوم مي رسند و غالبا در آينده كاري خود نيز اگر به اين قسمت شخصيت خود نياز داشته باشند براساس تجربه اي كه درسالهاي اول كار مي آموزند كليشه اي مي سازند و بر اساس آن عمل مي كنند.
مهمترين پيامدي كه به چشم مي آيد زايل شدن قوه خلاقه درچنين انسانهايي است. درشهر نيز اين مساله به صورت مزمني وجود دارد. نگاه دقيق به بروكراسي فربه ايراني و انبوه انسانهايي كه ماشين واردرادارت به بطالت مشغولند فقط گوشه اي ازاين فاجعه است. فاجعه اي كه ريشه در استبداد دارد و يك بعد آن، استبداد و آپارتايد زباني است.
اوزون کوچه